همیشه رازی بزرگ/ در بشقابی سپید / به ما تعارف می شود ... (بهرام اردبیلی)


Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:جمعه 16 آبان 1399-01:05 ب.ظ

نویسنده :بهناز ناظمیان پور

...

بیایید دوباره دعا کنیم در مقابل خدایی ناشناخته
و دوباره بسازیم سنگ ها و آجرها را
از اولین دانه ای که بر زمین پاشید
 از اولین رویشِ گیاه
و از اولین زنان در گردش کشاورزیِ جهان
بیایید دعا کنیم برای روح
برای قلب 
و برای لبخندهایمان
بیایید دعا کنیم برای
« انجمن شاعران مرده» 

و خطی که به کانی ها و فلزها 
می رسد
از کهن ترین و اصیل ترین هایش
بیایید دعا کنیم
برای اجرای یک نمایش با شکوه
برای اساطیری که
به جای جنگ ها
و رژه های نظامی
شب گفته های لالایی مادربزرگ
در لابه لای درزهای خانه ها باشد
قصه باشد، بشنویم و به خواب رویم.


پ ن : من بعد از مدت ها شعر نوشتم . دلتنگ دیدن چشمان دوست،غمگین این زمان و جهان و در نهایت بهناز شما.


نظرات() 

تاریخ:جمعه 7 شهریور 1399-01:01 ب.ظ

نویسنده :بهناز ناظمیان پور

...

من از میوه های خوشه ای خوشم می آید

تنها نیستند
ودر طول شب
می خرامند،
 نوید صبح را می‌چینند و
بر هزار خفته ی خوابیده ، تنیده بر سایه ی درخت
آواز می خوانند:
از گلوی من
از تنهایی های خوشه وار من ...




نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 21 آذر 1398-11:50 ب.ظ

نویسنده :بهناز ناظمیان پور

شاملو

من تمامی مردگان بودم

مرده ی پرندگانی که می خوانند
و خاموشند،
مرده ی زیباترین جانوران 
بر خاک و در آب،
مرده ی آدمیان
از بد و خوب .
من آن جا بودم
در گذشته
بی سرود .
با من رازی نبود
نه تبسمی
نه حسرتی .
به مهر مرا
بی گاه
در خواب دیدی
و با تو
بیدار شدم


نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 9 بهمن 1397-08:10 ب.ظ

نویسنده :بهناز ناظمیان پور

...

من آنی هستم ، که تو را در خویشتن خویش جا گذاشته ام
آبی تر از روزگار آبی.




نظرات() 

تاریخ:یکشنبه 4 آذر 1397-03:52 ب.ظ

نویسنده :بهناز ناظمیان پور

...

به داوود


پدر را بر خاک کرد
و جهانش را به خاموشی سپرد
آه ای خدای تاریکی
ای کاش بار دیگر چشم هایش به تماشای جهان می نشست
آه ای خدای تاریکی 
کلید روشنایی جهانت را کجا گذاشته ای ؟


نظرات() 

تاریخ:یکشنبه 4 آذر 1397-03:34 ب.ظ

نویسنده :بهناز ناظمیان پور

....

هیچ میدانی
تو ،
سیاره ی کهکشان شیری منی.

نظرات() 

تاریخ:یکشنبه 4 آذر 1397-03:29 ب.ظ

نویسنده :بهناز ناظمیان پور

...

می خواهم به تو بگویم
که انا عاشقانه ترین میوه ی جهان نمی باشد
من آن سیب را
که تو از درخت  چیده ای
دوست دارم


نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 1 آبان 1397-01:42 ب.ظ

نویسنده :بهناز ناظمیان پور

پیر دختر عشق آبی تو باشم

برای دوست داشتنت شاخه گلی دارم که هزار سال بر لب پنجره به آفتاب نشسته است.
پیر دختر عشق آبی تو باشم
من تو را 82بار بیشتر از 28 سالگی ام دوست دارم
و این کمیت اعداد نیست که در کودکی ،2 از همه ی اعداد جهان سبقت میگیرد برای دوست داشتن.
اگر در کلاس اول ابتدایی ،خواندن را یاد نمیگرفتم
و شعری نمیخواندم
باز شعر نگاه تو را دوست داشتم
و برای نوشتنت به هزار مکتب سر میزدم
من تنها در جهان
امام محمد غزالی توام
کوله بارم چشم های توست
و یادم نگاه توست
زبانم شعر توست
تنم تن توست
اگر بار جهانم را به یغما برند
مرا بردند


نظرات() 

تاریخ:چهارشنبه 11 مهر 1397-12:47 ب.ظ

نویسنده :بهناز ناظمیان پور

ترس

نوشته بودند بر پیشانی من بترس.از همان کودکی فوبیای دزد در قلبم رخنه کرده بود.پدرم با مادرم بگو مگو میکرد و تمام چهاربند استخوان تنم میلرزید.سرم را میبردم زیر صندلی رستورانی خانه مان انگار آن زیر خدا هم یک خانه داشت تا من از او کمک بخواهم.فقط بگو مگو بود !!!اما صدایشان به استخوان هایم لرزه مینداخت.میترسیدم!!!فکر میکردم قتلی اتفاق می افتد .به اشپزخانه پناه میبردم .تمام چاقوهای اشپزخانه را حوله پیچ میکردم.در طبقه ی دوم و سوم کشوی کابینت لای پارچه ها چاقوهای بزرگ را قایم میکردم.نمیدانم چرا سلاح دفاعی میدیدمش.حتی چکی در کار نبود.زد و خوردی میان نبود فقط بلند بلند دعوا میکردن.می ترسیدم.صبح ها مادرم ده دقیقه دنبال چاقوها میگشت که کجا گذاشته.یکبار متوجه شد و باهام حرف زد آروم تر شدم.دیگر نیازی به مخفی کردن چاقوها نمیدیدم.اما دسته ی چاقو رو به طرز غریبی قرار میدادم که سخت برداشته شود.فکر میکردم که نوک چاقو چقدر باید به جا قاشقی فرو رود یا چندتا قاشق و چنگل دست و  پای چاقوی بزرگ رو میگیرند تا دیرتر از جای خود بیرون بیایند.یه طوری آن ها را میان قاشق چنگال ها زندانی میکردم.شب ها مهتابی رو روشن میگذاشتم.از تاریکی میترسیدم.خیال میکردم دزدها هم آدم را به قتل میرساندند!!!فکر کنم سلول های مغزی خانواده ام ایراد پیدا کرده باشد چون چندسال به خاطر من با برق روشن خوابیدند.زیر نور مهتابی همه به خواب میرفتیم.گاهی هم صدایی میشنیدم و مجبور بودم برق اتاق هم علاوه بر هال بروم روشن کنم.گاهی صداها بیشتر بود و برق آشپزخانه هم روشن میگذاشتم.ذهنم نقشه میکشید که از کجا و از کی دزد می تواند وارد شود !!!برایش برنامه میریختم و این در حالی بود ،که کسی از تشویش های ذهنی رختخوابم خبر نداشت.
هنوز هم میترسم.البته که تنها میخوابم .گاهی چراغ ها رو روشن میگذارم.صدا میشنوم.از اتاق به هال نقل مکان میکنم .جلوی در تراس صندلی میگذارم.در ورودی آپارتمان رو قفل میکنم.ساعت دو نصف  شب خودم رو محکوم میکنم که چشمانم را باز کنم و خبر بگیرم !!!!گاهی تلویزیون روشن میکنم که اگر کسی پشت در تراس بود برود .خیال کند هستم.گاهی کولر را روشن میکنم تا سر و صدا کند.بالاخره همیشه نیازمند صدایی هستم حتی در تنهاترین حالت ممکن.


نظرات() 

تاریخ:چهارشنبه 31 مرداد 1397-08:35 ب.ظ

نویسنده :بهناز ناظمیان پور

...

بگذار تمام آب های جهان عاشق صدای آخرین قطره از باران،
 که به آن  فرود می آید،
بمانند
و آبزیان جهان رقاصه های جشن عشق باشند
من خواب میبینم که
دمیده میشود در صور اسرافیل صدای تو!
و فرود می آیم بر بالین شانه های تو.


نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 11 مرداد 1397-11:36 ب.ظ

نویسنده :بهناز ناظمیان پور

رودابه

با تو به خیالم شاخه گلی به گیسوانم چیده ام

با تو به خیالم گیسوانم را باردارم
با تو به خیالم رودابه ام


نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 11 مرداد 1397-11:26 ب.ظ

نویسنده :بهناز ناظمیان پور

...

و آن زمانی که دلم تو را می خواهد نیستی !

و آن زمانی که تو را دوست دارم ،نیستی !!!
با تو به خیالم رفته ام 
به ابدیت !!
به همه ی افق هایی که چشم هایم را جا گذاشته ام
به یک شهر
به یک نام
به یک مهمانی و رقص
به یک چای 
احساس میکنم در کالبد خود ،سال هاست جا مانده ام
و چایم سرد شده است


نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 11 مرداد 1397-11:24 ب.ظ

نویسنده :بهناز ناظمیان پور

حاجتم ،باران

با تو به خیالم رفته ام بهشت

مهریه ام را اسب نهاده ام
و حاجتم ،باران.


نظرات() 

تاریخ:یکشنبه 31 تیر 1397-02:54 ب.ظ

نویسنده :بهناز ناظمیان پور

آن تاریخی که مرا باز مصلوب کند

تمام داریی های جهانم را از دست داده ام
و خالی تر از هر تمنایی
سبک تر از امام محمدغزالی
راحت تر از خورشید
فوران میکنم
و خشت های زمین را بر شانه هایم میخ میکوبم
که برای مرگ سنگین تر از زندگی باشم!!
آن جاذبه ای که زمین مرا، در فضا بکشد
آن میخی که زنگ نزند
آن خشتی که باران را قورت دهد
آن منی  که من را نگه دارد
آن شورشی که جغرافیای تنم را مصلوب کند
آن تاریخی که مرا بازمصلوب کند
و آن چشمانی که شانه های مرا بکشد
مرگ را سنگین تر از زندگی کرده!





نظرات() 

تاریخ:دوشنبه 18 تیر 1397-12:37 ق.ظ

نویسنده :بهناز ناظمیان پور

لکنت دوست داشتن

برایم شعر بگو

بخند
حرف بزن
و دست هایت را بالا ببر!
من دلتنگ توام
و حرف هایم به گوش خودم هم نمیرسد
دلتنگ توام
و دست هایم بالا نمی آید
یک حجم حرف فروخورده
، یک حجم هوای تو
و یک حجم خنده
به من بده
به من ادامه بده!
و لکنت زبانم را ببخش
شعر من پر از لکنت
ددددد
وووو
ست
دددد
اااا
شتن
فراموش شده




نظرات() 



  • تعداد صفحات :35
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic